دونه های بارون ببارید آروم تر

امروز هم هوا بارانی است، مثل دیروز. دیروز هوا بهتر بود، بهاری‌تر بود! دیروز هوا خوش بود، یک کلام!

دیروز حدود ساعت 6 از سر کار درآمدم و اتفاقی پدری آمد دنبالم. توی آن هوا رفتیم یه خرید کوچولو. نشستم توی ماشین و چشمام رو تنگ کردم و چشم دوختم به کوه­ها، به برفشان، رنگشان، به ابرهایی که پایین آمده بودند تا رویشان و نوری که دامن طلایی­اش رو پهن کرده بود ولی دیگه داشت کم کم جمع می­کرد که بره! شیشه ماشین رو یه کمی آوردم پایین. دور و بر پر از گله. شروع می­کنم به نطق کردن که تو اروپا یا هوا گرمه و تازه نیست یا اینکه وقتی هوا این­جوری تازه است سوز هم داره و حال آدم را می­گیره!

بیشتر اما ساکت بودم و در سکوت لحظه­های کوچیک کم اهمیت را مزه مزه می­کردم.

رفتیم خونه و پدری دل و قلوه کباب کرد برام. عالی بود.

...

ساعت هشت و نه، بارون گرفته دوباره. تو ترافیک یوسف­آباد گیر کردیم. پدری دارد دلایل گرفتار شدن  خیابان "محلی" یوسف آباد  به چنین ترافیکی را شرح می­دهد،  می­گه که "باید سر این پنجاه و چهارم یا یه "آجانی" بذارن یا یه چراغی که البته چراغ  بهتره" و ...

 من چشمام رو بستم. چشمام رو بستم و بهش نمی­گم که چه­قدر دارم لذت می­برم! از گیر افتادن تو ترافیک احمقانه یوسف­آباد تو این هوا، در حالی که نباید بدوام تا  به کاری برسم، تو این حال و هوایی که انگار همه­چیز ،هرچند نامنظم، هنوز سر جاشه.

این لحظه­های شکننده ...

 گویی هر روز بیشتر فرو می­رویم ...

این روزها هر شادی­ای، هر باهم بودنی، هر هوای خوشی، هر آرامش کوتاه مدتی که می­یابم از ترس اینکه مبادا از لای انگشتانم بسرد و بریزد توی جوی آب کنار خیابان، می­خواهم که جاودانشان کنم!!!

 

یکشنبه 27 فروردین 91

/ 3 نظر / 13 بازدید
منصوره

عالی!

م.پ

چطوری؟ یعنی وقتی تاریخ این پست رو خوندم داشتم شاخ در می آوردماااا.... دقیقن تو همین تاریخ منم همچین حسی داشتمااا... خیلی خوب بود... البته واسه من حاشیه هایی هم داشت. همون موقعی که داشتم با همون چیزایی که گفتی حال می کردم یه آهنگی شروع به خوندن کرد از آقای کیوسک که توش می گفت شام و نهار نداریم جاش می خوریم کیک زرد. دو زار ته گنجه بود فرستادیم فلسطین. دموکراسی دینی پیتزاری قرمه سبزی و الخ... یعنی تو اوج اون حظی که داشتم می بردم منو یاد این چیزا انداخت و احساساتم دچار علامت تعجب شد و خلاصه حالی داشتماااا....

سروش

راستش من خیلی اتفاقی این متن رو تو گوگل دیدم و اصلا دنبال همچین چیزی نبودم اما وقتی اولشو خوندم برام جذاب بود تا آخرش بخونم.اصلانم اهل نظر دادن نیستم یعنی حوصلشو ندارم اما بازم خواستم بگم وقتی این متن رو خوندم از اول تا آخرشو تو ذهنم تجسم کردم خیلی زیبا بود خیلی..شایدم این نظر رو نه کسی ببینه نه اینکه کسی که این متن رو نوشته براش مهم باشه...امیدوارمروزی برسه که همه از زندگیشون لذت ببرن