روزگار مزخرفیه

می­بینی؟ همین جوری آدم­های دور وبرم دارن میرن. جورای مختلف دارن میرن. میرن و تیکه تیکه­های خوب یادهای مرا با خودشان می­برند.

کلاس دوم راهنمایی­ام یا کلاس اول، زمستونه حسابی برف آمده، تعطیلیه. قرار شده با دوستان، با جمعی از بهترین دوستان، بریم هتل اوسون. تو اون برف و یخ. ماهان فسقلیه ولی تقریبا همه راه رو خودش میاد بالا، فقط آخراش پدری کولش میکنه. میریم و میریم و نزدیکای غروب می­رسیم.

توی هتل اون پایین، اون ته یه جای دنجی هست، نیمه تاریک، نیمه روشن. ما بچه­ها روی کاناپه کهنه ای که اونجاست دور هم نشستیم و می­خندیم، همه بامزه­اند.

کیا بودیم؟!

رشید و افشین بودند و دنا و پویا، من و مارال و ماندانا. همینا بودیم انگار.

بعد میریم توی اتاق­ها و مامانم یه نصف لیوان نمی­دونم چی چی میده بهم، یه سره میرم بالا! سردمه و یه کم ضعف دارم. بعدش کلی گشنه­ام میشه، کلی ...

با دنا تو شب برفی میریم بیرون و همون نزدیکی­های هتل یه سگ گنده­ای گیرمون می­اندازه. نمی­دونیم چی کار کنیم، هیچ کدوممون از سگ نمی­ترسیم، هر دومون سگا رو دوست داریم، تجربه داریم از بودن با سگا! ولی این یکی خیلی گنده است و حسابی ولگرد، نکنه هار باشه؟ فقط می­دونیم که نباید بدوایم. یه آقای غریبه­ای که از بالا برمی­گرده که شب رو تو هتل بمونه، مثل ما، نجاتمون میده!!!

بقیه شبش، تمام فرداش عالی بود. عالی­ترین شکل عالی بودن.

برگشتنه از یه جایی به بعد، قرار میشه با تله­سیژ بیایم پایین، و من می­ترسم. با عمو جمشید رو یه تله­سیژ می­شینم، می­چسبم بهش. تا برسیم پایین چشمام رو رو هم فشار میدم و بازوی عمو جمشید رو تو دستام. داغون می­کنم بازوش رو ولی انگار که چون اون نشسته پیشم ما نمی­افتیم. این جوری بود...

دلم تنگ میشه، برای خنده­هاش هرچند هزار سال میشه که ندیدمش و نشنیدم خنده هاش رو.

آخرین بار روز قدس سال 88 بود، اون روز.

روزگار مزخرفیه.

/ 2 نظر / 18 بازدید
سنجاب

خیلی سخته آدمایی که دوست داریمشون و برامون عزیزن از دست میدیم و تنها چیزی که ازشون برامون میمونه خاطراتشونه [ناراحت] مهتاب نمی دونم چرا پست های وبلاگم اینجوری شدن. احتمالا چون نوشته ها قدیمین نمیشه نظر داد.

innaoon

همچنان خوب مینویسی. همچنان بد میخونمت، گاه گداری.