نور سفید صبح

نه زنگ ساعت و نه سروصدای تو و بیرون، نور صبح  بیدارم می­کند. نور سفید از پشت پرده سفید موقتی. کاری ندارم به این که همین پریروز برف آمد، همین الآن زیر پتو انگشتهای پام یخ زده، کاری ندارم که هنوز سردرختی چنارها سبز نشده و مثل تور یر سرشان ننشسته. من از این نور است که می­فهمم  بهار آمده.

آشناست این نور که با این زاویه در این ساعت­ها از این پنجره می­افتد روی پلک­های من. می شناسمش. 

 

24 اسفند 90

/ 0 نظر / 9 بازدید