یکشنبه تعطیل بود...

بذار که از پنج­شنبه شروع کنم!

با فوو قرار داشتم که بریم شهر کتاب مرکزی کتاب­های IELTS رو بگیرم ازش (بالاخره بعد از این همه ماه دور خودم چرخیدن شروع کردم به "اقدام"). از دو روز پیشش قرار گذاشته­‌ایم برای صبح پنج‌شنبه و من از دو روز پیشش خوشحال صبح پنج شنبه­‌ام! شهر کتاب مرکزی را دوست دارم، صبح پنج­شنبه یه جایی رفتن را دوست دارم، با فووو هم که معمولا خوش می گذره. برنامه را همان پنج­شنبه صبح تغییر داد. افتاد بعد از ظهر.

میریم اونجا و میشینیم پشت یه میز و از خودمان و زندگی بدون سقف و دیوارمان و آشناهای مشترک گیج و گممان و فردا و فرداها حرف می­زنیم. میون کتاب­ها و جیگیر ویگرها می­چرخیم. چاقوی شکاری (هاروکی موراکامی، ترجمه مهدی غبرایی) و سی دی ووکاپلا را می­‌خرم. یک­‌کم دیگر هم می­‌چرخیم و قرار می­‌شود کادوی سر راهی برای فوو سه جلد کتاب مجموعه اشعار احمدرضا احمدی را بخریم. بهش می­گم این همه بار سه جلد کتاب به این کلفتی را نمی­تونی ببری، میگه من می­‌برم، اینا رو می­‌برم. یاد خودم می­‌افتم... . همین­‌طور می­‌چرخیم و کلی کتاب­های زیادی گرون به­‌هم سفارش می­دیم. از دست یک آشنای قدیمی فوو فرار می­‌کنیم و می­ریم طبقه پایین. قسمت بچه­‌ها. آنجا هم بچه زیاد هست، و هم جینگولای  بچگونه. آدم دیوانه می­‌شود. یعنی من و فوو که دیوانه می­‌شویم. شروع می­‌کنیم به هم غر زدن که چرا همدیگر را خاله نمی­‌کنیم؟! من که آب پاکی رو می‌ریزم رو دستش و اون میگه که داره رو روش حضرت مریم کار می­کنه. چون روش­‌های دیگه فعلا مقدور نیستن! سعی داره از طریق تقوا پیشه کردن منو خاله کنه! منم زود برای بچه از تقوا درآمده فوو کلی چیز میز در نظر می­گیرم که بخرم و میگم یکشنبه­‌ها کلا من نگهش می­دارم اصلا فکرش رو هم نکن، یکشنبه­‌هات مال خودت کتاب بخون، با دوستات برو کافه، اینا!!!!

میزنیم بیرون و هزار بار از جلوی پادگان نبش شریعتی و معلم می‌گذریم. حرف می­‌زنیم. گرگ و میشه، تا تاریک بشه راه میریم و حرف می­‌زنیم و بالاخره خداحافظی می­‌کنیم.

شب شده دیگه.

جمعه رو یادم نیست. چیز میز دیدم و خوندم و مفید بودم یه مقدار!

سحر شنبه، هوا هنوز حسابی تاریکه ماهان بیدارم میکنه. خودش تمام شب بیدار بوده، پایان ترم و تحویل کار و بساط. تکانم میده، نه خیلی آرام، هنوز خواب و بیدارم و فکر می‌کنم ای خدا! دوباره می­خواد بساط انصراف و این رشته به­‌درد نمی­خوره و رفتن و تلف شدن عمرش رو سر من دربیاره، تو خواب و بیداری فکر می­‌کنم چی کار کنم از دست این بچه خدا جون؟! با وحشت تمام چشمام رو باز می­کنم، می­‌پرسم چی شده؟ میگه پاشو برف رو ببین، یه خورده دیگه ماشینا راه می­افتن خراب میشه. لنمور من، فسقلی، بیدارم کرده برف رو ببینم، چه خوب، چه عالی... میدوام پای پنجره. همه جا سفیده و همچنان می­باره. صداها گنگ شدن و خلاصه برف آمده و نشسته. دوباره می‌خوابم... عصر بدو از سر کارم می­رم کلاس ورزش و پدر خودم رو درمیارم! تا امروز هنوز یه جاهاییم درد می­کنه!

یکشنبه تعطیله. یک سر میرم سرکار البته. آقای نگهبان پیر هست و من. نشستم پشت کامپیوتر مهندس ک. کار می­‌کنم. کامپیوتر خودم این برنامه رو نداره. آقای نگهبان پیر برام لبو میاره و می­شینه یک ساعت درددل می­کنه با من. بعد میره. من جمع و جور می­کنم و پیاده بر می­‌گردم. خیلی سرده، خیلی.

 دوشنبه ساعت 5 صبح بیدار می­شم و بدو بدو حاضر می­شم. میرم ماموریت ...، یک جایی خیلی نزدیک .... . زودتر از همه میرسم مهرآباد، مهرآباد پیر، کارت پروازم رو می­‌گیرم و همین جوری می­‌شینم. همراهانم می‌آیند، سلام و علیک و سوار می‌شیم و سقوط نمی‌کنیم و توی ... پیاده میشیم. بیرون فرودگاه منتظرمونند. هوا عالیه. حدود 10 درجه. باد میاد. آفتاب خوبه. از فرودگاه تا محل پروژه یک ساعت با ماشین راهه. سوار ماشین‌ها میشیم و  یک ساعت بعد می­رسیم. سلام علیک با برادران کارفرما. بازدید و بازدید. حوضچه خشک، بتن مسلح، آب شیرین کن، پایین رفتن از یک عالمه پله شل و ول، دوباره بالا آمدن. باد دریا. باد شور. نور پیش از ظهر پاشیده روی دریا، رنگ آب  زیر این نور، آبی نیست، نقره­‌ایه. ناهار می­‌خوریم استراحت می­‌کنیم و دوباره بازدید. میریم روی موج­شکن­‌ها. دریا آرام نیست. این روزها آرام نیست. باد خیلی شدیده چند بار نزدیکه از روی سنگ­‌ها بیافتم پایین. باد هلم می­‌دهد. الآن از این فاصله، از این زاویه، زیر نور بعد از ظهر، خلیج فارس حسابی آبی است. آبی آبی. نزدیک ساحل و در اعماق کمتر فیروزه­‌ای و هر چه دورتر از ساحل آبی سیرتر. خوشرنگ است. برمی­‌گردیم به ...گاه. جلسه بیشتر از دو ساعت طول می­‌کشد. اصلا خوابم نمیاد ولی. همه چیز رو خوب خوب گوش می­‌کنم. حتی بساط بخش سازه را. جالبه! بساط بخش ما که شروع میشه حواسم رو جمع تر می­‌کنم. عدد و رقم و حساب کتاب سریع سر انگشتی و نقشه و بالاخره "جمع­بندی"! جلسه تموم میشه. دیر شده می­دویم بیرون.

برگشتنه، دیگه حسابی تاریک شده. توی راه فرودگاه من جلو نشستم، ماشین شاسی بلنده، دور و بر تاریکم رو تماشا می­‌کنم: پر هیب کوه­‌های عجیب غریب سمت چپمونه و سمت راست چراغ­‌های رنگارنگ تاسیسات پتروشیمی. سر پیچ­‌ها نور شعله فلرها، که با رنگ­‌های مختلف می­‌سوزند، از پشت کوه‌­ها پیداست. هاله نور قرمز نارنجی اطراف سیاهی کوه­‌های کم ارتفاع، با لایه­‌های مورب فکر می­‌کنم تصویری آخرالزمانی لابد!!! یک کمی هم یاد پرواز شبانه می­‌افتم که نمی­دونم چرا چون یک دونه ستاره هم توی آسمان دیده نمی­شه! به­‌خاطر نور چراغ­‌های تاسیساته یا آلودگی هوا. منطقه صنعتی است.

برمی‌گردیم تهران. 

توی اتوبوس از هواپیما به فرودگاه مهندس س. میگه سکه شد یک میلیون. همین­طوری گوش می­‌کنم بی­‌حس بی­‌حس.

 

پی­‌نوشت اول: اینا رو چند وقت پیش نوشتم.

 

پی­‌نوشت دوم: چند وقته وبلاگ س. رو می­خونم. همه‌اش با بچه­‌هاست. بعضی پست­‌هاش آتیشم می­زنند فکر کنم خودش رو هم آتیش زده که اون­طوری نوشته. پست آخرش رو دو روز پیش خوندم، دونه دونه جمله­‌هاش دست از سرم بر نمی­دارن ...

/ 2 نظر / 7 بازدید
رضوان

1- [خنده] من اگه خاله بچه فوو بشم اصلا نمي تونم نگهش دارم. خودش را هم به زور تحمل مي كنم . فكر كن فوو بشه دو تا!! باز اگه يه بابا داشته باشه اخلاقش تعديل مي شه[نیشخند] به نظر من از روش حضرت مريم منصرفش كن عاقب نداره يكي به دنيا مياد مثل خودش . به جامعه رحم كنيد حداقل[نیشخند] 2- منم برف مي خوام شهر ما امسال اصلا برف نيامد[گریه] 3- آدرس وبلاگ س. ؟

رضوان

امسال همه برف و سرما را نیمه شمالی ایران قاپید به ما چیزی نرسید زیاد هم سرد نبودیم زنجان امسال رکورد دار بود. هیچ کس باورش نمی شه اینجا برف نیاد من هنوز معتقدم تعدیل لازمه[نیشخند] تازه اگه بچه اش مثل خودش باشه همین طوری باید نسل اندر نسل تقوا پیشه کنن بعدش بالاخره یکی خسته می شه و اونوقته که آل فوو منقرض میشه. می بینی که این روش در دراز مدت جواب نمیده[نیشخند] از شوخی گذشته کی می تونه توی این وضعیت نا بسامان قیمت سکه و ارز بچه بیاره. به همین تماشا کردن نی نی مردم اکتفا کنید