از کوه فوجی بالا برو...   

از ماهان شنیدم. در واقع status facebook اش را دیدم که نوشته بود "سلینجرو بگو" !!!

و همان جا ازش پرسیدم که: چی شده؟ چه کار کرده؟ نقاش خیابان چهل و سوم رو نوشته؟!

بعد باهاش که تلفنی حرف می زدم دوباره پرسیدم،تعجب کرد از نادانی ام! و گفت که مرده!!!

بغض کردم. قشنگ گریه ام گرفت.

یاد تمام لحظات "ناتور دشت" افتادم یادم افتاد به اینکه چنننند بار "یک روز خوب برای موز ماهی" را خواندم.

یادم افتاد به تمام ارزشی که با قلمش بر زندگی ام افزود.

ماهان بهم این را هم گفت که دو کتابش هم به تازگی منتشر شده اند.

بهش گفتم نمی خوام که هیچ چیز جدیدی ازش بخونم.

"جنگل واژگون" اش واقعا اذیتم کرد، زیادی بود برایم یه جورایی!

می خواهم که تو دنیای "ناتوردشت"، "نقاش خیابان چهل و هشتم"، "فرنی و زویی" و "نجارها چوب های سقف را بالاتر بگذارید" بمانم!

...جی دی سلینجر

یادش گرامی، خطش و قلمش باقی...

 

پی نوشت 1:زویی رفت طبقه بالا توی اتاق سابق سیمور و بادی. پشت در اتاق یک کاغذ بزرگ چسبانده بودند و رویش پر بود از نوشته های پراکنده، درواقع گفتار نغز از همه جا، از تمام (یا بیشتر) خوانده هایشان.

زویی ایستاد به خواندن، من هم!

بادی و سیمور روی اون کاغذ این را هم نوشته بودند (یا درواقع نقل کرده بودند):

         "ای حلزون! از کوه فوجی بالا برو، ولی آرام، آرام..."

 

انگار که زویی بودم، انگار که فرنی بودم.

سیمور، ولی هیچ وقت نبودم!

 

پی نوشت 2: فضه هم نوشته که....

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱٠ - مهتاب

       

بازگشتی نیست.

توقفی یا که مکثی.

به جلو تاختن است که هست.

و خستگی و آسودگی را باید که در وقت خودشان تجربه کنی.

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢٤ - مهتاب

   یاد ایام   

مسجد جامع اصفهان.

بخش‌هایی از بنا از زمان مادهاست که پابرجاست.

از آن دوران است که هست. هست و هست.

دیوانه این مسجدم! نه اینکه مسجد است، نه!

کل بنا، کل مکان و فضایش می‌کشد مرا!

خلوتش، تاریکی‌اش،خنکایش، عظمت و قدمتش، رازهای کوچکش، آجرهایش، دریچه‌های سنگ مرمر شفاف در سقف شبستانش را دوست دارم.

آن باریکه نور زرد رنگ در آن تاریکی.

آن روزها و آن باد و آن آفتاب...........

لینک
۱۳۸۸/٩/٤ - مهتاب

       

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید

وجه می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید

 

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌ام

بار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید

 

قحط جودست آبروی خود نمی‌باید فروخت

باده و گل از بهای خرقه می‌باید خرید

 

گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

من همی کردم دعا و صبح صادق می‌دمید

 

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی گوئیادر گوشه‌ای بویی شنید

 

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامه‌ای در نیکنامی نیز میباید درید

 

این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت

وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

 

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه‌گیران را از آسایش طمع باید برید

 

تیر عاشق‌کش ندانم بر دل حافظ که زد

این قدر دانم که از شعرترش خون می‌چکد

لینک
۱۳۸۸/۸/٢٩ - مهتاب

   رفتگان   

دیشب سالگردش بود. جمع بودیم منزل پدرش.

قرار نبود گریه باشد و زاری. یادواره بود.

ولی گریه و بغض کی به قرار و مدار کاری داشته؟

بغض با من بود از دیروزش. بغض با من است هرگاه که به یادش میافتم از ٨ ماه پیش روزی که مامان برایم گفت. مثل یک داستان شروعش کرد و انگار هنوز پایانش را نگفته...

دیروز عکس‌هایش را  می‌دیدم و صدایش را می‌شنیدیم و می‌دیدمش که ویولونش را می‌نوازد و...

عکس‌های کودکی‌اش را می‌دیدم که عمو به پدرم گفت:

" یادته با هم بازی می‌کردند؟"

سر تکان دادن پدری.

" یادته باهم دعواشون شده بود؟!"

لبخند تلخ پدری و باز هم سر تکان دادنش.

" مهتاب یک دفعه از اتاق آمد بیرون، عصبانی! "پدری این به من احترام میذاره!!!" "

"بهرام گفت: خب آخه احترام که چیز بدی نیست"

...

خندیدیم، کمی.

شکوه جون که البته نمی‌خندید. اشک. اشک.

من ایستاده بودم. اتفاقا درست مقابل پدرم.

پدر او نشسته بود و عکس‌هایش را نگاه می‌کرد که می‌گذشتند. می‌گذشتند.






پی‌نوشت اول: به خودت: ببین که من، حتی من، چقدر به فکر تو ام. چقدر غمگین رفتنت. هیچ فکر می‌کردی؟!

پی‌نوشت دوم: ما هیچ نمی‌دانیم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!




لینک
۱۳۸۸/٦/٢۱ - مهتاب

   سقوط   

خبر سقوط هواپیمای خطوط هوایی کاسپین را از آنا شنیدم!

از لوئیزیانا برام نامه نوشته و می‌پرسه این ماجرا که مشکلی برای برگشتن تو به خونه ایجاد نمی‌کنه؟!

وحشت‌زده به Face Book سر می‌زنم، نه هیچ خبری نیست. هیچ خبری از سقوط هواپیمای ایرانی و کشته شدن تمام ١۶٨ سرنشینش نیست.

تو سایت BBC خبرش رو پیدا می‌کنم.

با اعصاب درب و داغون تحلیل خبرنگارشون رو می‌خونم که گفته به‌دلیل تحریم‌ها، ایران در خرید قطعات و تجیهزات هوایی مشکل داره و... و مهندسان و خدمه پرواز ایرانی تمام تلاش خودشون رو میکنن برای اینکه پروازها به سلامت انجام بشن!

فکر می‌کنم خودم می‌دانم! لازم نیست تو از اون‌ور دنیا بگی!!!!

غصه‌دار رفتن تمام اعضای تیم جودوی نوجوانان ایرانم که از مسافران این پرواز نحس بوده‌اند. و تمام بقیه مسافران و خانواده‌هاشون که در این تابستان داغ، داغدیده‌اند.

و مگر نه که ما همه به‌گونه‌ای داغداریم این روزها؟!

فکر می‌کنم از زمین و زمان داره برامون می‌باره!

در این واویلا دعا می‌کنم و با تمام وجودم می‌خواهم که کمکم کن، کمکم کن بزرگ باشم و بزرگ بمانم. ایرانی باشم.................

 

 

 

 

پی‌نوشت: "شکوه دوران"

شکوه دوران........

 

لینک
۱۳۸۸/٤/٢٥ - مهتاب

   بازگشت   

بسیار پراکنده

 

اول:

دیشب دیر خوابیدم. خیلی دیر. درواقع امروز صبح بود که خوابیدم. حدود ساعت ۴:٣٠. ساعت ٣:٣٠ برای خیمنا که مسافر بود پیغام فرستادم و بهش سفر به‌خیر گفتم. آرزو کردم که برایش اتفاق عجیب و غریبی نیافتد در جریان رفتنش از دلفت.

تا حالا هر کس که رفته ماجرا داشته.

ما فکر می‌کنیم دلیلش نفرین دلفت است. ما که می‌گویم یعنی ما دخترها؛ من، آنا، سارا، خیمنا، دنیل، کلادیا و نانسی.

 

دوم:

این روزها هر وقت صفحه Gmail ام رو باز می‌کنم یک سرگیجه کوچولوی خوبی می‌گیرم. حالا اگر نه سرگیجه یک لبخند درست و حسابی.

تعداد نامه‌ها حالا ١۵ تا شده. از نامه آنا شروع شد. اولین نفری بود که رفت. رفت و برایمان نوشت که چه‌طور پرواز اولش تاخیر داشته و پرواز دومش را از دست داده و مجبور شده که آن شب در لندن بماند. ولی خوشبختانه با کلادیو بوده و رودریگو هم از آن طرف از بارسلونا آمده بود لندن پس با همدیگر گشتند و این حرف‌ها.

بعد نانسی از ماجرای رفتنش نوشت که چه‌طور لحظه آخر مانده پشت در خانه خودش و "پندو" در واقع نجاتش داده.

بعد ما در پاسخشان نوشتیم و نوشتیم.

دیشب که شب آخر خیمنا بود برایمان نامه خداحافظی نوشت و نوشت که "همه‌مان می‌دانیم که این دوستی تا همیشه ادامه خواهد داشت...."

تا همیشه‌اش را نمی‌دانم. ولی چیزی که هست، هست. حتما هست.

و ما در پاسخش خواهیم نوشت.

 

سوم:

دیشب درواقع نخوابیدم و امروز خیلی دیر بیدار شدم. تازه پا شده‌بودم که کسی زنگ زد؛ "هونگ" بود. آمد و حدود ۴ ساعت ماند. باهم حرف زدیم و حرف زدیم و غیبت کردیم و خندیدم. توت‌فرنگی خوردیم و چای و شیرینی. یک عالمه شیرینی. یک جور میوه‌ای هم خوردیم که هیچ‌کداممان اسمش را نمی‌دانیم.

حرف زد و برایم گفت که چه‌قدر خودش و "ون‌جون" سر ماجرای پروژه غصه خورده‌اند، نمی‌دانستم، و از این گفت که "مهمت" چه‌قدر الاغ و بیشعور است. که این را البته همه می‌دانند.

با هم گفتیم که چه عجیب است! گویا این مدت بر ما بسیار طولانی‌تر گذشته است از یک سال. بسیار...

 

چهارم:

دختر که رفت، رفتم بیرون که یکمی چیز میز بخرم. هوا عالی بود پس برنگشتم. رفتم که قدم بزنم. راه رفتم و راه رفتم. نزدیک خانه "بدری" بودم، دوچرخه‌اش دم در بود، رفتم بالا که ببینمش پرده اتاقش کشیده‌بود، زنگ نزدم؛ یا دارد دعایش را می‌گوید یا اینکه خوابیده پس برگشتم.

نشستم روی چمن‌ها کنار کانال زیر آفتاب و تا وقتی خورشید نرفته‌بود پشت ابرها کتابم را خواندم و موسیقی گوش کردم.

"تنهایی پر هیاهو" خواندم، ترجمه فارسی‌اش را درواقع، و Room Eleven گوش کردم.

شب شده! شب که می‌گویم منظورم این است که هوا تاریک شده و این یعنی دیر! تا چه تا حدود ١٠:٣٠ روشن است هنوز!

شب شده و من هنوز در این فکرم که آیا "تنهایی پر هیاهو" به هیچ زبان دیگری هم این‌قدر گیرا و زیباست؟!

شب شده، ولی انگار هنوز در گوشم می‌خواند:

... 

is not that I hate drying

but can't deny me I need some one to talk to

?! Could that be you

 ...

 

پی‌نوشت: دلم می‌خواد که یک کم "اجتماعی" بنویسم! منظورم اینست که از درونم در بیام و همه این چیزهایی را که این روزها اینجا و آنجا می‌بینم و می‌فهمم و نمی‌فهمم را ثبت کنم.

لینک
۱۳۸۸/٤/۱٦ - مهتاب

   بازهم این روزهای من   

هزارتا صفحه وب جلوم بازه، پانصدتا فایل Word و PDF اون پایین. و من تایپ می‌کنم، تایپ می‌کنم. جای اعدادی که نمی‌دانم را خالی می‌ذارم یا بعضی وقت‌ها فعل مناسب را پیدا نمی‌کنم چندتا نقطه می‌ذارم.

راجع به افزایش طول یا گسترش موج‌شکن‌ها در بنادر هلند می‌نویسم، انگار برایم مهم است! اینکه چه شده و چه نشده! چرا این حرکت انجام شده ما چرا می‌خواهیم انجامش دهیم و فلان و بهمان.

خیمنا رفته اتاق نقشه دنبال نقشه چی چی این تکه از ساحل، قرار است ساحل گسترش پیدا کند و ما باید تاثیرش را روی این موج‌شکن‌های لعنتی بررسی کنیم! پیشنهاد بدهیم و طراحی کنیم.

سارا اون پشت نشسته، تایپ می‌کند. تند و تند. اوست که باید گزارش را اصلاح کند و سرهم کند، هرچه باشد انگلیسی زبان مادری اوست. هر گروه یک native speaker دارد. مال ما ساراست. یک سارای مو قرمز!

کلادیو همین بغل نشسته راجع به مدلی که به کار بردیم می‌نویسد. این بخش کار اوست. خودش باید از ماجرای مدل سردرمی‌آورد، راهش می‌انداخت و فلان و بهمان.

کلادیو خوب است، سارا و خیمنا هم. من گمم! اصلا گویا که گم و گور بودن خصیصه وجودی من شده!

یادم به زمان دانشکده است و تمام پروژه‌هایی که با آیدا انجام دادیم. یادم به آن روزهاست که خوب بودم، خیلی خوب اصلا!

امروز صبح که با استادمان جلسه داشتیم گفت نخیرم بایدکه بارانداز و دیوارش و لنگرگاه را کامل طراحی کنید! اطلاعات ژئوفیزیک ندارید؟ فرض کنید، ماسه است دیگر، ماسه!

می‌دانستم این را می‌گوید. می‌دانستم!

دوباره تمرکز می‌کنم و دوباره پرت می‌شوم بیرون! توی ذهنم تکرار می‌کنم می‌خواهم که رها باشم. رها! کمی آرام گرفته‌ام! قرار نیست اتفاقی بیافتد. فقط باید که راه بروم، بروم و بروم به جلو. دوروبرم را تماشا کنم و به رهگذرها لبخند بزنم!

سعی می‌کنم همین‌طور که موج‌شکن و بارانداز طراحی می‌کنم به این باور برسم!

 

(این پست فعلا کامل نیست ولی دوست دارم همین جوری نصفه منتشرش کنم! بعدا کاملش می‌کن

 

پی‌نوشت ٢: این روزهای همه پر است از حرف انتخابات، از زنجیر انسانی، از شعارها. پر است از پیش‌گویی‌ها و عجیب پر است از تردید در امید!

من اینجا نشسته‌ام و از موج‌شکنم می‌نویسم!!!

پی‌نوشت ٣: به Face Book سر می‌زنم، هدی یک کلیپ گذاشته و گفته که  "من هم سبز شدم" نگاه می‌کنم کلیپ را، یک اجرای جدید و قشنگ است از "آفتابکاران جنگل"

نگاه می‌کنم و گوش می‌کنم. نگاه می‌کنم و گوش می‌کنم و باز هم و بازهم و سیر نمیشم!

آخه میگه:

کوه‌ها لاله‌زارن

لاله‌ها بیدارن

تو کوه‌ها دارن گل گل گل، آفتاب رو می‌کارن....

تنها همین خطوط را چندبار با خودت تکرار کن تا بفهمی که چرا شیفته این زبانم! هر بار گویی از نو آموختمش!

ای وای که آفتاب را هم می‌توانیم کاشت.....


 

لینک
۱۳۸۸/۳/۱٩ - مهتاب

   امروزهای من   

این روزها گرفتارم حسابی.

درس و درس.

این روزها بدجوری گرفتار خودمم.

عصبانی‌ام، کلافه‌ام و خسته‌ام.

راضی نیستم و از اینکه ناراضی‌ام، ناراضی‌ام!

تکرار می‌کنم قوی باش، قوی باش، برگرد، به خودت برگرد، به یادبیاور، فراموش نکن، نشکن، شکسته هم نشو.....

زمزمه می‌کنم و بازهم باز تکرار می‌کنم.

به خودم می‌گم متنفرم از "گم کردن"، از "از دست دادن"!

و بازهم باز گم می‌کنم و از دست می‌دهم!

و فکر می‌کنم روشنایی‌های دور و برم بس لرزانند. لرزان!

یا اینکه نه! عدم ثبات من است که می‌لرزانتشان!

نمی‌دانم....

 

 

 

پی‌نوشت: منتظرم "تنهایی پر هیاهو" برسد، بخوانمش و بار سنگینش را به روی شانه‌هایم حس کنم! (این توصیف و در کل تعریف این کتاب را در وبلاگ آقای نیستانی (sainttouka.blogfa.com) خواندم و مشتاق شدم.)

پی‌نوشت همین‌جوری : هر روز از خانه که خارج می‌شوم پایین رو نگاه می‌کنم، تمام راه تا برسم به در راهرو همین‌طور پایین را نگاه می‌کنم. درختان زیر پایم سبزند! سبز سبزند. اول بهار که بود یک روز غروب که برگشتم از سبزی و زیبایی ناگهانشان نفسم بند آمد! انگار همان لحظه روییده بودند!

پی‌نوشت بعدی: می‌روم و پست جدید فوو را می‌خوانم. نوشته که روزهاست "در سوگ بنان" گوش می‌دهد و گوش می‌دهد.

بگویم که این روزها روز جز "بهار دلنشین" بنان چیز دیگری نمی‌خواهم بشنوم. گوش می‌کنم و گوش می‌کنم و گوش می‌کنم.....

چون سپندم بر سر آتش نشان، بنشین دمی

....

 

 

لینک
۱۳۸۸/۳/٢ - مهتاب

   شباهنگام، بعد از روشنی روز...   

به همین سادگی، فقط می‌خواهم که در گوشه‌ای کم نور و ساکت کنار کسی بنشینم و ترس‌های کوچکم را با اشکهای بسیارم فروبریزانم و او گوش دهد و او، آن هرکس گوش دهد. و بعد با آرامش به من اطمینان بدهد که "نه! چیزی نیست!  اشتباه می‌کنی! تو می‌توانی!"

باور داری؟! تنها همین را می‌خواهم....

 

 

پی‌نوشت:این هرکس، شبی، درختی بود! درخت غرق در شکوفه‌های صورتی. مرا هم در آرامش صورتی خود غرق کرد!

غوطه خوردم ولی بازهم....

 

لینک
۱۳۸۸/۱/٢٥ - مهتاب