خیلی خبف حالا میون همه چیزهای بد، میدونی از چه چیز کارم خوشم میاد؟!

این که مدام باید مراجع کنم به کتاب‌ها! نه من که همه. مراجعه مداوم به آیین‌نامه‌ها و کاتالوگ‌ها و کتاب‌های مرجع رو دوست دارم. اینکه از این اتاق به اون اتاق و بین طبقات دنبال فلان کتاب می‌گردیم رو دوست دارم.

همین.

   + مهتاب - ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٧

این ماه ها

خفه شدن میدونی یعنی چی؟

دارم خفه میشم.

این همه آدمی که بهت غل و زنجیر شدن رو میخوای چه کار کنی؟!

هیچ کاری از دستت برنمیاد! نمیتونی که تغییرشون بدی، نمیتونی دیواری که دارن با مغز میرن توش و نمیبیننش نشونشون بدی، نمیتونی بهشون بفهمونی که این جایی که فکر میکنن توش اسیر شدن و زندانه یه در داره به چه گنده‌گی! چشماشون رو فشار میدن به‌هم، میبندن و میگن وای چه تاریکه....

بعد همینا غل و زنجیر شدن به روح و قلب تو، و تو بتونی هم نمیخوای که این غل و زنجیر رو پاره کنی. اصلا حیاتت بعضی وقتها وصل به این زنجیرهای سنگین و طلایی.

فقط دارم خفه میشم، واقعا دارم خفه میشم...

مهم هم نیست برای کسی واقعا!

   + مهتاب - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٠

تهران تمیز و بارونی امروز

نمی‌تونم چشم بردارم از لباس سفید و نوی کوه‌ها. چشم دوخته‌ام به کوه‌ها همین‌طور که توی اتوبان کردستان رو به شمال پیش میرم، همین‌طور که از پل عابر بالا میرم و دوباره پایین میام.

سفیدی دامنه‌های جنوبی البرز به کنار، چشم‌انداز غریب کوه‌های جنوب تهران بود که روزم رو ساخت. این کوه‌ها  روزبیشتر روزها توی دود گمند، اصلا دیده نمی‌شوند. امروز اما کاملا پیدا بودند. پیدا بودند و یک ابر بزرگ نارنجی، صورتی کلاه شده بود روی سرشان!‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ابر بزرگ بود و پایین و نرم و نور خورشید پاشیده بود رویش.

زیبا بود، همین...

   + مهتاب - ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٤
← صفحه بعد